آنکس که درد عشق بداند
اشکی بر این سخن بفشاند:
این سان که ذره های دل بی قرار من
سر در کمند تو ، جان در هوای توست
شاید محال نیست که بعد از هزار سال ،
روزی غبار مارا ، آشفته پوی باد ،
در دور دست دشتی از دیده ها نهان ،
بر برگ ارغوانی،
-پیچیده با خزان-
یا پای جویباری،
-چون اشک ما روان-
پهلوی یکدگر بنشاند!
ما را به یکدگر برساند!
خوشحال می شم برای مطلب جدیدم نظر بدهید
سلام.وبلاگ عشقولانه قشنگی دارین.مایلی برای تبادل لینک؟
این نظر خصوصیه
ای خدا....

ای عظیم از ما گناهان عظیم
تو توانی عفو کردن در حریم
ما ز حرص و آز خود راسوختیم
وین دعا را هم ز تو آموختیم
حرمت آنکه دعا آموختی
در چنین ظلمت چراغ افروختی
دستگیر و ره نما توفیق ده
جرم بخش و عفو کن بگشا گره
مولانا
سلام
ممنون سرزدین.خوشحالم کردین.
اگر عشق نبود، به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟!
.
آذر جان سلام وبلاگ جالب داری خوشحال می شم به کلبه ی من هم سری بزنی
کدام لحظه نایاب را اندیشه می کردیم؟!
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟!
آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم، اگر عشق نبود
پس بدووووووووووووووووو بیا که منتظرم
دعام کن
تورو خدا دعام کن
سلام.وبلاگ فوق العاده ای دارید .
دوست دارم با شما تبادل لینک کنم.اگر خواستید یه سر به وبلاگم بزنید و اگر خوشتون اومد با هم تبادل لینک کنیم .
می تونید منو با نام مردی زیر باران لینک کنید.
اگر نخواستید ایرادی نداره .حتما ایراد از وبلگ منه.
موفق باشید.
قشنگه ه ه ه ه
منم شاعرم....هه.....چه شود!!!!!وااااااایییی شعراش خوب بووود...اونم خیییلی....مرسی ازحسن انتخابت...


